درود ، مدتی است که این بیت از شیخ سعدی مرا رها نمی کند و همیشه در گوشم چنین نجوا می کند:

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
هر چه در این بیت بیشتر دقت می کنم ژرفای بیشتری از آن را در می یابم. تا جایی که گاهی زبانم از گفتار در می ماند و هوش از سرم می رباید.
چقدر دوست دارم که بر اساس این بیت به سرایم. هر بیتی که به ذهنم خطور می کند در برابر این بیت بی ارزش است. تا کنون در برابر بیتی کم نیاورده بودم.اما این بار ...
آیا شما هم با من هم نظرید؟ شما هم امتحان کنید.
ژاپن - توکیو
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت

هم نشین شب
دلا مرو که حریف شبانه ات هستم
فدای زلف چلیپا که دل در او بستم
خمار صد شبه دارم کجایی ای ساقی؟
بیا که با خط بغداد، خاطرت خستم
به چین زلف تو شد دل مقیم و باز خجل
چه بودی ار گرهی میگشودی از دستم؟
دو چشم شوخ تو شیرین نشست بر چشمم
بدین دو آینه یا رب چه طرف بر بستم؟
هوای چون تو مهی کی سرود مهر آرد؟
که با نسیم خوشت دل به مهر پیوستم
در آن میانه عشاق سوختم، گفتی :
ببین که تیر محبت برفت از شستم!
بدان نشان که مرا داد پیر خوبانم
سزد اگر همه خوبی ربایی از دستم
اگر چه زورق صبرم به سیل دیده شکست
به راه باد سر کوی یار بنشستم
به صوت قمری خوش لهجه بس غزل خوانم
به چشم شاه شما مفلس و تهیدستم
چو شمع صبحدمم سوخت جان خونینم
به شمع طعنه زدم هان ببین چه سرمستم!
به خنده گفت مرا شمع هم نشین شبم:
شرار شعله شبگیر آتشین هستم
نگر به واعظ مسکین ز جلوه شکوه برد
جلوه - فربود شکوهی
ژاپن - توکیو
کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
شوخ شیرین کار
ای شوخ شیرین کار من، یک دم بیا اندر برم
تا خرقه تزویر را، یک باره از تن بر درم
ای رند عالم سوز من ، شوری دگر در من بزن
از مستی این شور هم ، دستی به ساغر می برم
روزی گذر کن چون صبا بر لاله پرپر ز غم
بیداد زلفت می زند آتش بر این خاکسترم
در کاسه زر گر ترا ، آب طربناکی بُوَد
یک جرعه بر خاکم فکن ، زان می درخشد گوهرم
در گردش ساغر نگر ، ساقی تعلل تا به کی؟
دورش به کامم گر فُتد ، آید تسلسل در سرم
نی بر لب شیرین او ، شکّر فشانی میکند
لب را نهادم بر لبش ، کز شهد هم شیرین ترم
از نکهت او جامهای، چون گل قبا بر تن کُنم
ای مرغ خوش خوان شُکر کن، در نوبهاری دیگرم
او چون سلیمان زمان ، بر ذرهای خوش بنگرد
ای شه نظر بر من فکن، از مور دانی کمترم
از نرگس مستانهاش ، باید کشید آن نازها
آن جعد و کاکل گر مرا، باید ، ز خود هم بگذرم
من در عدم ره می زنم ، تا خویشتن پیدا کنم
در جام جم دیدم دمی ، پیر مغان شد رهبرم
ای جلوه در دیدار او ، غافل مشو یک دم از او
باشد که نتوان داشتن ، این لحظه را در باورم
جلوه - فربود شکوهی
کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت

هنوز از نوشتن بخش پیشین چند روزی نگذشته بود که روز شنبه ساعت ۱۹:۳۲ عزیزی زنگ زد و گفت که کنسرت استاد شجریان می روید؟! او نگذاشت که پاسخی دهم و گفت: خودروی یکی از دوستان حین رفتن به کنسرت استاد خراب شده است و نمی تواند بدانجا برود!
هنوز هم نمی دانم که چطور خود را در ساعت ۲۰:۰۰ به سالن وزارت کشور رساندم و چشم بر هم زدنی خود را در برابر گروه نوازندگان و خود استاد دیدم. صوت دلنشین ایشان با هم آوایی گروه شهناز و سروده های استادانی چون سعدی و حافظ و مولانا مرا برد . به آن جا برد که باید می برد. زیرا خمار صد شبه ای داشتم که در پی شرابخانه می گشتم و از جام شراب ایشان جرعه ها نوشیدم از جام روان افزای دوست نیز هم. جرعه ای که هنوز مستم.
سپاس فراوان می گزارم او را
که صدایم را شنید و خواسته ام را پاسخ گفت
و باز او را از دل می ستایم
و باز...
بی سبب نبود که بیت زیر در گوشم چنین نجوا می کرد:
ای شوخ شیرین کار من یک دم بیا اندر برم
این خرقه تزویر را یک باره از تن بر درم
وه که چه شیرین است رسیدن ناباورانه به خواسته ای که دوستش می داری!
شما نیز چنین تجربه ای داشته اید؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
باز هم افسوس همیشگی برایم تکرار شد. خیلی دوست داشتم به کنسرت استاد شجریان بروم. اما باز هم بخت یارم نشد.
چند روزی است که این بیت مرا رها نمی کند و همه جا در گوشم چنین نجوا می کند:
ای شوخ شیرین کار من یک دم بیا اندر برم
این خرقه تزویر را یک باره از تن بر درم
...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
کرشمه ریز کن
خیز و کرشمه ریز کن، ای بت مه نگار من
مطرب خوش نوا بزن، نغمه تو با سه تار من
لطف کن ای صنم بده، جام شراب یک منی
مست و خراب میکنی، این دل پر شرار من
ای که نهی ز حسن خود، دام به رهگذار دل
رام شدم دگر منه، دام به رهگذار من
حجره کوچک دلم، خیل دکان عاشقان
چوب حراج می زنی جمله به کسب و کار من
چشم به هر طرف کنم تا که رقیب گم کند
چون برود به کار خود، یار شوی تو یار من
باز مرا مگو برو، از سر کویم ای صنم
این همه لطف میکنی، چیست به اختیار من؟
خمر خمار در سرم، دولت عشق در نظر
من ز چه رو کنم ترا، ترک من ای نگارمن!
گر چکدم ز دیده ام ، ژاله چو بحر واژگون
عمر چو برق آسمان گشت به روزگار من
شمع زبان دراز خود قصه به کوتهی کشد
جمله خمُش ببین، مگو ، ای همه راز دار من
چند به دل فرو خورم، این سخن نگفته را
سنگ شد این دلم مکن، سنگدلی به کار من
ای که شکنج گیسویت، شور به عاشقان دهد
باد میفکن اندر آن، دور مزن، قرار من
جلوه چو شه به گوشه رو ، چار غلام در پی ات
امن و شراب بی غش و دلبر و می کنار من
فربود شکوهی ( جلوه)
کدام جمله بیشتر به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
زبان بی زبانی
چه خرابم امشب ای دل، ز خمار دیدگانی
که بسوخت جان ما هم ز فروغ جاودانی
بگشای دست مهرت که به خواب در نبینم
که تو تشنهای رسانی بَرِ آب زندگانی
من بی خبر فتادم به کویر حیرت این سان
مگرم تو باز خوانی به درای کاروانی
اگرم که برگشایی تو ز چهره، چین زلفت
به دهان تنگ زیبد ، گُل بوسه بر نشانی
بخورم ز دست ساقی ز شراب ارغوانی
که به کوی می فروشان نخورند می نهانی
به بهار نغمه خواند سر شاخِ گُل ، چو بلبل
تو به بزم ما قدم نِه ، تو بخوان به شادمانی
به ترنم بهاران تو نگر به کوهساران
ز صدای جویباران چه خوش است زندگانی
برو ای فقیه رَستم ز تو کار در نبستم
چو خبر ندارم از خود ، تو مرا ز خود برانی!؟
به رهم میکفن این دَم که به دام در نیافتم
که چو گرگ دیده بالان ، تو هنوز می ندانی!؟
همه خوش دلم به این که به نوای مرغ یا حق
تو شبی به جلوه آیی به رخم به مهربانی
سخنی به بامدادان ، بَرِ دوست باز گفتن
چه لطیف باشد ای جان ، به زبان بی زبانی
جلوه - فربود شکوهی
بسیار دوست دارم ای جان که نظرتان را بدانم. هر آینه نه با زبان بی زبانی ام؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
خواجه نگهدار مرا
خواجه شیرین سخنم ، گفت به تکرار مرا
گوش مده، چشم منه، بند ز گفتار ، مرا
رو سیهام ، رو سیهام ، خواجه ز خود بی خبرم
توبه کنم ، توبه کنم ، راه ده این بار مرا
آمده بودم که نهم ، سر به رهت خواجه من
چشم سیه ، روی چو مه ، کرد گرفتار مرا
رهزن اهل هنرم ، بُرد به تاراج دلم
نیست مرا دین و دلی ، خواجه نگهدار مرا
ساقی خوش چهره ما ، خیز تو در مجلس ما
دست من و طُره تو ، گردش پرگار مرا
هیچ مخوان ، هیچ مگو ، کار دگر هیچ مکن
ای به فدایت دل و جان، بیش میازار مرا
جلوه کند چون رخ او ، کیست شود هم سر او؟
کیش شدم ، مات شدم ، بُرد دو صد بار مرا
من همه اویم چو کنون ، رخ بنمایم به جنون
هیچ نخواهم پس از این، عالم اسرار مرا
جلوه (فربود شکوهی)
دوست دارم که احساستان را درباره این غزل بدانم؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
از همه دوستانی سپاسگزارم که به من مهر می ورزند و مرا در پناه مهرشان می گیرند.
غزل زیر پیشکش شان باد. شاد باشید.
کیش و مات
ای سرو قد سیمین ، مجلس به چه آرایی؟
لب گیری و رخ بوسی ، می نوشی و خودرایی
با کفر سر زلفت ، ایمان چه سبب پرسی؟
در کیش رخت ای جان ، ماتیم تماشایی
آن ناوک مژگان را ، بر چشم حسودان زن
چون روی نکو زیبد ، در چشم دلارایی
در هر گذر عمرم ، چون نیک نگه کردم
آیینه به آیینه ، روی تو به تنهایی
تا ساقی مه پیکر، پوشد گل رخسارش
گیرد ز رخش فالی ، هر کس به تمنایی
تا قرعه کرا افتد ، در نرد قمار او
دل در تپش انگیزد ، در شور به شیدایی
موری به سلیمان گفت ، در کف به چه می نازی؟
گفتش که مرا باد است ، بر گفت چه سودایی!
پیری که نهان داند ، لب بسته مگو باشد
زاهد ز چه می گوید ، اسرار به هر جایی؟!
بنگر که در این مجلس ، صد جلوه نهان باشد
من یوسف خود خواهم ، گویند: زلیخایی؟!
جلوه ( فربود شکوهی )
چقدر زیبا است که احساستان را از خواندن این غزل برای همه ما بیان بفرمایید:
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
هر روزتان نوروز باد نوروزتان پیروز باد
سرود رهایی
خوش آن سپیده دم بامداد نوروزی
كه موسم طرب است و نوید بهروزی
نسیم روح فزایی وزد ز كوی شما
خوشم به ساغر گلگون ز فتح و پیروزی
بخوان سرود رهایی تو با خروش بلند
اسیر فتنه مشو تا ادب تو آموزی
به مجلس طربش میروم به هر سویی
كه مست جام شرابم ز نكته اندوزی
ز سرو راز كمر قد دلبران بشنو
جهان و كار جهان جمله را بهم سوزی
جهان كهنه جوان شد تو نیز همت كن
ز جان و تن بدرآور تو بخت بد روزی
ز كنج غم بدرآ جلوه جان و دولت گیر
ز كشتزار محبت چو خوشه میدوزی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و ماتم است
باز ماه محرم رسیده است و شورش و غوغایی در جهان در گرفته است. غوغایی که جز عشق بازان کوی او توانا به درک آن نیستند. غزل زیر را به همه آن بزرگواران و نیز ارادتمندان شان پیشکش می کنم.
درود فراوان بر امام حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و خانواده و یاران با وفایش باد.
آشیان دل
گشادهای چو چشم خود ، تو مرغ جان خبر كنی
ز آشیان دل پَرَد ، اگر دمی نظر كنی
نشستهام به راه تو ، به صد امید تا كه تو
به صد كرشمه ، نوبتی ، به روی ما گذر كنی
تو خویشتن صنم كهای ، ز قامت قیام تو
به سجده آورند سر ، ملك كه تا نظر كنی
كسی ندیدهام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جوانیام تو خون من هدر كنی ؟
چنین به گفت پیر ما : به راه عشق بایدت
كه گوشوار عقل را ز گوش خود بِه دَر كُنی
نخورده مست گشتهای ز جام لعل فام او
اگر خوری تو بادهای هوای یک دگر كنی
ببین ز كُشته پشته ها شدست در هوای او
برای دیدنش چرا ز كوی او حذر كنی ؟
شود دگر مگر رسد ز كوی یار جلوهای
بیا بگیر توشهای بدان سرا سفر كنی
جلوه - فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت

شوخ شیرین کام
بگذار تا ما بنگریم آن شوخ شیرین کام را
چون روز گردد این شبم از صبح رویش شام را
ای دل چو نرگس در چمن کز پای تا سر دیده شو
گر بنگری هر نوبتی آن سرو گل اندام را
گفتی مرا یک جرعه ای از کام میگونت دهی
پس کی وفا آخر کنی این وعده های خام را؟
آن زلف پرچینت مده بر باد در هر نوبتی
آخر دمی آرام ده این جان بی آرام را
باشد که امشب ساقیا آتش به جام می زنی
کز جوششش یادآوری پیران درد آشام را
صوفی به زیر خرقه می نوشد نهانی تا به کی ؟
من پیر سالوسی نیم دایم بگیرم جام را
عنقا ز بهر دانه ای چون صید گردد؟ حالیا
بر چین ز راه مرغ دل آن خال مشکین فام را
زان شیخ جامی کو خبر ز اسرار جام جم دهد
چون جم اگر چشمی نهی از روی دانش جام را
هر چند گوید هرزه گو بر لب تو خاموشی گزین
تیغی سزایش می دهد آن مرغ بی هنگام را
کز مهر باری این غزل خوانند در گوش فلک
بگذار تا جان بر کند بد گوی بد فرجام را
باری برانداز ای صنم آن پرده مه پوش را
کاین جلوه رسوا می کند آن شرک تقوا نام را
جلوه – فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
دوستان خبرگزاری برنا با بزرگواری یک غزل از سروده های جلوه را در سایت خبرگزاری درج کردند. جا دارد که از آن مهربانان سپاسگزاری نمایم.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت

امروز یک شنبه ۰۶/۰۸/۱۳۸۶ به سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی- تهران برای شرکت در کنگره هشت صدمین زاد روز مولانای عزیز و خوب می روم.
دم در ورودی این قدر آدمی را می گردند و به سخن بچه های جبهه چک و خنثی راه می اندازند که از شرکت در این گونه نشستها هماره گریزانم. بیرون در حدود ۳۰ نفر چشم به راه ورود هستند که به خاطر نداشتن کارت دعوت حق شرکت در نشست مولانا را ندارند؟! گویی که مولانا از آن نژاد و طبقه ویژه ای است و اینان از نژادی دیگرند!
پس از بازرسی به درون سالن راهنمایی می شوم. جوان خوش سیمایی به من خوش آمد می گوید. شاد می شوم و در دل آموزش بر خورد انسانی را به کارکنان مسئول این گونه برنامه ها آفرین می گویم. ای کاش در دیگر مکانهای دولتی و نادولتی چنین برخوردهایی رواج یابد و به مشتریان و ... چنین کنند.
در سالن کسان شرکت کننده حدود ۱۰۰ نفر و بسیار خالی است.( تصویر برداری از تلویزیون به دوستش می گوید: کچلی سالن زیاد است!) از این کسان هم حدود ۵۰ نفر از مقامات سیاسی و ... و خبرنگاران رسانه ها و ... است! از مسئول حراست که کنارم ایستاده است می پرسم که چرا این سالن این اندازه خالی است و چرا مردم نیستند؟ می گوید که مسایل امنیتی باید به سختی رعایت شود. آخر اینها از مقامات بلند پایه کشور هستند و مردم را راه نمی دهند. بی اختیار یاد مرحوم یغمایی استاد ادبیات دانشگاه تهران افتادم. روزی او برای نشستی دعوت شد و به هنگام ورود دم در آن جا نشست. مجری برنامه در بلندگو گفت که استاد مقامتان بلند است و بیایید و بالا نزد ما بنشینید. ایشان هم با فروتنی پاسخ داد:" بالا آن جایی است که من می نشینم (و نه آنجایی که شما گفتید و هستید. بالا و بلند بودن همانا با مردم بودن و در کنار مردم بودن است). همین!"
به ساعتم می نگرم. خدا را سپاس که نشست در ساعت پیش بینی شده آغاز شد و آقای حداد عادل بر جای خود ( یعنی رییس نشست) نشست و آقای منصوری-خواننده قرآن را به خواندن آن فراخواند. به راستی قرآن را به زیبایی می خواند. غرق شنیدن صدای خواندن قرآنش شدم و در حال خود فرو رفتم که نفهمیدم که کی خواندنش به پایان رسید. بدون هیچ دیباچه ای مردی از جلوی چشمانم بر خواست و آرام بر صندلی رو به رویمان نشست و به ناگام صدای جادویی نی به آسمان برخواست.
فضای اندیشه ام از سخن مولانای بزرگ پر شد :
بشنو این نی چون حکایت می کند - وز جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند - بر نفریم مرد و زن نالیده اند
و ...
حالم شگفت و نگفتنی است. یک چشم بر استاد ناهید نی نواز و چشم دیگر بر استاد ذوالفنون سه تار زن که در گوشه دیگری در کنارم نشسته و چشمانش را به آرامی بسته است و صدای تحریر استاد شجریان در گوش هوشم غوغای عشقبازانی به راه انداخته است که نشاید گفت.
تا این جای نشست به خوبی گذشت . اما پس از آن سخنرانی هایی که به درد عارف و عامی نمی خورند و در همه نشستها بازآوردی خسته کننده دارند . سخنرانها می گویند که مولانا از آن همه جهانیان است و کسی نمی تواند بگوید که مولانا از آن گروه ویژه ای است. یاد صحنه هنگام ورودم و قیافه هایی افتادم که التماس کنان اجازه ورود می خواستند و راهشان نمی دادند!!!!
برآنم که از مجلس به در شوم و با خود می گویم اگر مولانای خوب ما نیز این جا بود از مجلس بیرون می رفت و شاید با دیدن صحنه های ورودم اصلا وارد نمی شد! گفتم بمانم و ببینم که چه می شود.
نگاهی به کارت دعوت ۵ سطری نشست می اندازم. با دیدن سه نادرستی در آن حالم به هم می خورد و بهتر می بینم که از مجلس بیرون بروم.
حین بیرون آمدن باز با خود می گویم این نشستی که جهانی است و یک سوی آن سازمان جهانی یونسکو و سوی دیگر دولت ایران است چرا این اندازه در سطح پایینی برگزار می شود؟
مولانای مهربان کسی است که به راستی در اندیشه همه فارسی زبانان - چه بخواهیم و چه نخواهیم - چنان رخنه کرده است و بیرون شدنی نیست. از کودک دبستانی گرفته تا عارف وارسته برخی از واژگان و اصطلاحاتی را بازگو می کنند که از او است و شاید خود نیز ندانند.
این نشستی که امروز من می بینم گویا بیشتر به خاطر این است که بگویند ایران نیز کاری کرد و از ترکیه عقب نماند و گرنه اگر این جشن را به مردم واگذار کنند سراسر ایران شور و غوغا می شود.
زاد روز مولانا جشن ملی است.
مگر چه کم از جشن عاطفه ها دارد؟ مگر این همان مولانایی نیست که عاطفه هایمان را بر انگیخت! کیست که این غزل مولانا را شنیده و با آن اشک نریخته و زندگی نکرده باشد:
کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق ؟ پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی؟ بدانسته فلک را در گشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده ؟ کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته؟ بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده؟ کجایید ای نوای بی نوایی؟
در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر زمایی
بر آ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هرضیایی
بگذارید مردم خود با زبان مولانای جان چونان شبانان سخن بگویند و زندگی کنند:
ديد موسي يك شباني را به راه
كو همي گفت اي خدا و اي اله
تو كجايي تا شوم من چاكرت!
چارقت دوزم،كنم شانه سرت!
جامه ات شويم،شپش هايت كشم!!!
شير پيشت آورم اي محتشم!
دستكت بوسم بمالم پايكت!
وقت خواب آيد بروبم جايكت!
اي فداي تو همه بزهاي من
اي به يادت هي هي و هيهاي من
چرا چون موسی می شوند و سد راه مردمی کردن جشن مولانای خوبمان را می کنند؟
چرا برای آزادی زندانیان در بند - از تالار بزرگ کشور گرفته تا هنرمندان دولتی و نادولتی بهره گرفته می شود؟ و برنامه های چندین ساعتی تلویزیونی برگزار می شود و برای شرکت گسترده در این گونه مراسم - سپاس خدای را که کم نیز نیست- فراخوان داده می شود. اما برای آزادی ما انسانهای زندانی در بند نفس و تن هیچ خبری و کوششی نیست؟ بگذارید که مولانای بزرگ و چونان او ما را به خدا بخوانند. هنوز صدایش از پس هشت صد سال در گوش همه ما موج می زند :
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید. همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید
کر این خاک برآیید و سماوات بگیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
و ...
یک آن به خودم می آیم و می گویم کنگره بزرگداشت مولانای سترگ که در این جا نیست! اینان بر طبل ظاهرش می کوبند و چون موسی اند که به صورت عالم چسبیده اند:
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
باید از آن گذشت. آن جا را بدرود می گویم. بدرودی که شایسته اش هستند و چون کنگره های دیگری که در یادها نماند این کنگره نیز فردا از یاد خواهد رفت و این نیز بگذرد.
اما و صد اما که هماره جشن مولانا در دلهای ما بر پاست و غزلخوان و پاکوبان و دست افشان بر آنیم.
---------------------------
راستی این خبر را هم بخوانید: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=760
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
عید سعید فطر بر همگان فرخنده باد. پس از یک ماه روزه داری امیدوارم که به قول مولوی سرچشمه ذهنمان از کدری پاک شده باشد. ایدون باد. باز سرگرمیهای علمی و پرداختن به کارهای زندگی مجالی برایم نمی گذارد که به سرودن به پردازم . اما گاهی گریزی می توان زد و ... یکی از دوستان خواست که درباره یکی از اشعارم با توجه به نظر شاعران بزرگ مطلبی بنویسم. بهتر دیدم که غزلی تازه به قول مولانا ( هین سخن تازه بگو - تا دو جهان تازه شود) بگویم و درخواست این عزیز را هم پاسخ گفته باشم. از همین روی این غزل را به ایشان و دیگر دوست داران غزل هدیه می برم.
ناشنیده پند
ساقی سیم ساق ما ناز نما به ساز ما
سوز سه تار زلف تو هاتف کار ساز ما
ای گل خوش عذار من چهره خویش رو نما
سجده شکر آرمت اینت بود نماز ما
زلف بنفشه پر شکن می شود از نسیم تو
یاد کن از حریف می مطرب خوش نواز ما
سوز فراق عشق تو می زند آتشی به دل
این همه ره به سر شوم هر نفسی نیاز ما
پیر شدم چو استخوان ، بخت جوان شود مرا؟
باز نشیند آن هما گرچه بود فراز ما؟
زاهد خود پرست را آینه هدیه بر از آنک
کعبه نمی شناسدش ، خویش کجا؟ حجاز ما؟
دولت عشق می زند شب همه شب ندای جان
گوش بنه دمی بر آن کوک نما تو ساز ما
محرم راز ما نشد جلوه ناشنیده پند
شمع به سوزدت زبان فاش مکن تو راز ما
جلوه ( فربود شکوهی(
-------------------------------------------------