تبليغاتX
غزلیات فربود شکوهی - جلوه - دیوان اشعار جلوه شوق

 

طرح نو

 

به آن خمی که دو چشمت به ابروان انداخت 

 

به قصد جان من خسته در کمان انداخت

 

من از وصال تو خوش برگرفته بودم دل 

 

فریب چشم توام باز در گمان انداخت

 

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب 

 

که رنگ و بو به گلستان و بوستان انداخت

 

به گرد صحبت نامردمان مگرد و برو 

 

چو بی وفایی دوران در آسمان انداخت

 

ز نقش روی تو با کس سخن نیارم گفت

 

مرا که خال لبت مُهر بر دهان انداخت

 

بدان خوشم که صبا بویی از تو باز آرد 

 

مرا که بر سر سجاده در اذان انداخت

 

دل شکسته ما را که می خرد , زنهار 

 

مرا که شهرت رندی به گوش جان انداخت

 

به بزم نیک شما غبطه می خورد واعظ 

 

سرود مجلس جم را به یادمان انداخت

 

چو بر امید وصالت خوشم به جور عدو 

 

مرا ز جور چه گویی که جان توان انداخت

 

فریب زلف تو را من نخورده ام جانا 

 

کزین شکار فراوان به دام تان انداخت

 

سخن ز مهر تو این دم چو در میان آمد 

 

غزل به خامه ما هم در این زمان انداخت

 

ز رخ نقاب برانداز و جلوه را دریاب 

 

که طرح نو به جهان نیز می توان انداخت

 

فربود شکوهی (جلوه)

 

توکیو - ژاپن

 

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |