تبليغاتX
غزلیات فربود شکوهی - جلوه - دیوان اشعار جلوه شوق

 

شوخ شیرین کار

 

ای شوخ شیرین کار من،  یک دم بیا اندر برم


تا خرقه تزویر را،  یک باره از تن بر درم

 

ای رند عالم سوز من ، شوری دگر در من بزن


از مستی این شور هم ، دستی به ساغر می برم

 

روزی گذر کن چون صبا بر لاله پرپر ز غم


بیداد زلفت می زند آتش بر این خاکسترم

 

در کاسه زر  گر ترا ، آب طربناکی بُوَد 


یک جرعه بر خاکم فکن ،  زان می درخشد گوهرم
 

 

در گردش ساغر نگر ، ساقی تعلل تا به کی؟


 دورش  به کامم  گر فُتد ، آید تسلسل در سرم

 

نی بر لب شیرین او ، شکّر فشانی می‌کند  


 لب را نهادم بر لبش ، کز شهد هم شیرین ترم

 

از نکهت او جامه‌ای،  چون گل قبا بر تن کُنم 


ای مرغ خوش خوان شُکر کن، در نوبهاری دیگرم

 

او چون سلیمان زمان ، بر ذره‌ای خوش بنگرد 


 ای شه نظر بر من فکن،  از مور دانی کمترم

 

از نرگس مستانه‌اش ، باید کشید آن نازها 


 آن جعد و کاکل گر مرا،  باید ، ز خود هم  بگذرم

 

من در عدم ره می زنم ، تا خویشتن پیدا کنم


در جام جم دیدم دمی ، پیر مغان شد رهبرم

 

ای جلوه در دیدار او ، غافل مشو یک دم از او  


 باشد که نتوان داشتن ، این لحظه را در باورم

 

جلوه - فربود شکوهی

 

کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |