ادامه مطلب
ساز دل ما
ز حد بگذشت و می دانی وفایی نیست دنیا را
بیا و ماجرا کم کن مگو امروز و فردا را
بیا و مجلس ما را به رودی خوش، سرودی خوش
مهیا کن، مصفا کن، بزن ساز دل ما را
چو دیدم آن زمان گل را که بشکفته است با خاری
به خود گفتم به نگشاید که صوفی این معما را
غزل خوانم ، برقص آیم بدان گلبانگ جادویی
سحرگه بانگ بر می زد موذن شور شیدا را
صفیر نغمه شادی ز اوج هفت گردون شد
چه سود از قیل و قال ما ، بیاور جام معنا را
چو آن خورشید خرگاهی، براندازد نقاب از رو
خم آن دلستان ابرو بَرَد ایمان ، زلیخا را
نوازش می کند هر دم، صبا زلفش به هر سویی
شکنج زلف او آرد به کارم صد گره ما را
فلک عقد ثریا را بدان نظمی بر افشاند
که لبخندی به لب آرد، مر آن لعل شکرخا را
ببین آن جلوه روشن، ز نور باده صافی
اگر گلچهر رز ساقی شود این مجلس ما را
جلوه ـ فربود شکوهی
توکیو
کدام مصرع یا بیت به نظرتان دلنشین می آید؟

